تبليغاتX
اینجا خلوتگاه من است
هر کس در این سینه دلی داشت به دلداری داد دل نفرین شده ماست که ......

 

نوروز آریایی

اجزاء سفره عيد يا سفره هفت سين و نماد آن اجزاء چيست از کجا آغاز شده و چگونه به ما رسيده است؟ سفره هفت سين با نوروز پيوند نا گسستنى دارد و جزيى از آن است، و چنانکه در مقاله " بدين بايستگى روزى " آمد ، گذشته نوروز و نقطه آغازين آن چندان مبهم و به افسانه آميخته است که براى يافتن چرايى آن جز توسل به اسطوره ها و افسانه ها راهى باقى نمى ماند.

امروزه اين خوان نوروزى در اقصى نقاط کشور گسترده مى شود: " سفره ايى محدود به ترکيب لغوى سين درهمه جا رايج نيست اما اصل گسترش سفره عموميت دارد. چه در تمام شهرها و روستاهاى ايران گسترده مى شود... اين خوان مجموعه اى است بسيارمتنوع از آنچه که در زندگى به آن محتاجند"(1) برخلاف تصور عامه که هفت سين را فرا گير و همگانى مى دانند انواع ترکيبات ديگر با عدد هفت در کشورمان رايج است مانند هفت شين که درميان هموطنان زرتشتى رواج دارد: بعضى هفت سين را در اصل هفت شين مى دانند: شراب و شکر، شهد و شير ، شمع و شمشاد و شانه يا شايه ( ميوه) و برخى آن را صورت دگر گونه هفت چين مى آورند يعنى هفت چيز چيده شده از درخت. اين سنت ارزنده چنان مسخ شده که هفت ميم نيز بر سر سفره نهاده اند: مرغ ، ماهى ، ميوه ، ماست ،مربا، مسقطى و ميگو"(2) چنانکه بر مى آيد در سفره عيد آنچه مشترک است عدد هفت است و آينه و کتاب مقدس ( در ميان مسلمانان قرآن و زرتشتيان اوستا) و البته آب وماهى زنده در درون آن .

عدد هفت عددى مقدس در نزد ملل مختلف است واز جمله در ايران به دلايلى اين عدد مقدس شمرده مى شده است: هفت آسمان، هفت شهرعشق، هفت خوان رستم و هفت سين يا شين يا ميم سفره عيد از حضور مستمر اين عدد در سنن و عقايد اين ملت حکايت دارد. " هفت نزد ايرانيان عدد مقدسى است و با هفت امشا سپندان يا هفت جاودانه مقدس ارتباط کامل دارد"(3) امشاسپندان يا جاودانان مقدس، مقدسان بى مرگ يا جاودانان پاک، صفات پاک اهورامزدا هستند و نامهايشان به ترتيب عبارتند از: ( واژه ها به صورت فارسى آمده نه پهلوى و اوستايي)؛1- بهمن 2- ارديبهشت 3- شهريور 4- سفندارمذ يا اسفند 5- خرداد 6- اَمـِرتات يا امرداد يا بنابر غلط مشهور مرداد. " آنچه از اوستا بر مى آيد در راس اين شش امشاسپندان گاه "سپنته مئينيو" قرار داشته و گاه اهورا مزدا، و با اين افزوده عدد هفت را کامل مى کرده اند.

تاریخچه

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶ پ م)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.
جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است

 

 

سفره هفت سین
سین‌های باستانی
(متداولتر)
  • سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره)
  • سیب - نماد زیبایی و تندرستی
  • سمنو - نماد فراوانی(برکت)
  • سیر - نماد پزشکی(درمان یا طب)
  • سنجد - نماد عشق
  • سکه - نماد دارایی
  • سرکه - نماد شکیبایی و عمر
  • سماغ - نماد(رنگِ) طلوع خورشید
  • سنبل
دیگر سین‌ها سوسنسبزیسنگکسپندسیاهدانه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:44  توسط سحر  | 

 

می خواستم زندگیم در فاصله دریا و کشتزارها بگذرد .

می خواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد.

می خواستم روح گمشده ام را کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم ...

می خواستم ....!!!

 

دهانم از کلمات ریزو درشت پر است .... کلماتی که می خواهند مشتاقانه به سوی تو بیاییند

اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم ٫ از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان می سازم و

به گردنت می اندازم ....

از رویاهایم دستکشی می بافم تا بادهای سرد ٫ انگشتانت را نیازارند .!!

 

نمی خواستم مثل بوسه ها فراموش شوم .

نمی خواستم مثل ابرهای تیره باشتاب از بالای سرت بگذرم

نمی خواستم برف پاکن ها نفسهای گرمم را از روی شیشه ها محو کننند ...!!

نمی خواستم از پشت بام خورشید پایین بیافتم ..!!!

 

میخواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم .. و روی دشت های برهنه ماه راه بروم ..

و حوله ام را بر شاخه درخت طوبی بیاویزم ...

می خواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم ..

 و به پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم ...

می خواستم روزنامه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه کنم ...!!!

 

آه ٫٫ ای سرگشتگی همیشه ٬٬ ای تنهایی ناگزیر !!!

من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام ٫!! 

 آیا چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری می بینی ؟؟

من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار افتاده ام .

من بی سرود و بی درود مرده ام ..!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 21:11  توسط سحر  | 


“You can break love, but it won’t die.”

شما مي‌تونيد عشق را بشكنيد ولي كشته نخواهد شد.

 
غربت

شبي غمگين، شبي باروني و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستيم بود و ندونست
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
 
 
*************************************
 
نامه به خدا

يك روز كارمند پستي كه به نامه‌هايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي مي‌كرد، متوجه نامه‌اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌اي به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگي مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد هزار تومان در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان به من كمك كن.

كارمند اداره پست خيلي تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنهاجيب خود را جستجو كردند و هر كدام پولهايشان را روي ميز گذاشتند. در پايان 96 هزار تومان جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:

خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار هزار تومان آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:47  توسط سحر  | 

   ( کتاب اداب معاشرت ) نوشته ژان لویی فورنیه ...

یه کتاب کوچک و مفیدی است که همراه با جملات طنز وارش سعی دارد راهای درست رفتار کردن

از زمان تولد تا مرگ را به شما آموزش دهد ... ( نوشتن بعضی از مطالبش خالی از لطف نیست )

 سلام

سابقا در روستاها همه به هم سلام میکردند .. ولی حالا جمعیت کره زمین انقدر زیاد است که

وقتی نمی ماند که تا به همه مردم سلام کنیم

چگونه باید سلام کرد ؟

خیلی آسان است ٫ بگویید سلام

مجبور نیستید به اینها سلام کنید

به آشنایی که در حال زدن صندوق بانک است .

به فردی که در حال خودکشی است ( اول باید نجاتش دهید )

آداب دست دادن .

با این افراد دستتان را پیش نبرید ٫ بگذارید اگر او مایل بود دست دراز کند :

۱- به یک خانم

۲- به یک شخصیت مهم

۳- به شخص مسن تر از خودتان

توجه !!! به فقیری که دست را پیش آورده ٫ نباید دست داد . بلکه سکه ای در کف دستش بگذارید

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

عاشقانه

 

دستانم را به دور خاطرات با تو بودن می اندازم ...

و انگاه حس میکنم .. در کنارمی ..

لحظه های زیبای با تو بودن ...

دیگر تکرار نمی شود ...

ولی من دست از دور انها باز نمیکنم ............

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آینه ای در برابر آینه ات میگذارم          تا از تو                ابدیتی بسازم...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*به اطلاع میرسانم .*

. این وبلاگ به علت شروع فصل گرم امتحانات این جانب

تا اطلاع ثانویه ( تا پایان امتحانات ) آپ نمیشود .

بای تا پیروزی در امتحانات

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:13  توسط سحر  | 

 

-یکی از بستگان خدا


شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

نوشته هایی برای دل خودم .....

 


 

سرنوشتی مبهم سرگذشتی مرموز سرنوشت از من.سرگذشت از اوست ولی هزار افسوس.اخ هزار افسوس که سرنوشت من,سرکذشت اوست

 

(زندگی بسه به سرم هر چی اوردی.خندیدم تا که نگی دیدی اخر کم اوردی)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:33  توسط سحر  | 

 

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد

.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …

دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون ‌» نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد

چون ب این باورند که :

یا راهی خواهم یافت ٬ یا راهی خواهم ساخت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:20  توسط سحر  | 

 

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسید(آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟) کسی پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسید:(آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسی پاسخ نداد.
استاد برای سومین بار پرسید): آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟) برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت:(با این وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: (آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسی چیزی نگفت.
(آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟)
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندار
د

خدا با لبخندی مهر آمیز به من می گوید (( آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟ ))
می گویم (( البته به امتحانش می ارزد.
کجا باید بنشینم ؟
چقدر باید بگیرم ؟
کی وقت نهار است ؟
چه موقع کار را تعطیل کنم ؟ ))
خدا می گوید (( سکان را بده به من! فکر میکنم هنوز آماده نباشی ))

(( شل سیلور استاین ))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:58  توسط سحر  | 

 

اگر میتوانستم فراموشت میکرد م اما......
تو در ابی اسمان به من لبخندزدی
تو در خوش اوازترین ترنم ابی اب به قلبم پا گذاشتی
تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی
تو را با نوای قلبم پذیرفتم با اهنگ گوشنواز عشق
تو مرا با مهر خواندی و من.......
به مهمانی سفره ی محبتت امدم
اگرمیشد از یادت میبردم اما.......
تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوای قلبم با سوزن تیز صبر
حکاکی کرده ام
چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای
پاک کرد واز بین برد
من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را هم نمیخواهم
من به تو می اندیشم و تو را با هر انچه که وجود دارد میپذیرم
مگر عشق جز این است .......
اه .....ونمیدانم سرنوشت چه بازی است با من میکند
و من برای تو بسان اب روان رودخانه زلالم
باورم کن و با من مثل من باش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا حالا فکر کردي عشق يعني چي؟

عشق يعني اينکه يکي بهت بگه از رنگ لباست خوشش مياد و تو هم از اون به بعد
هميشه همون رنگو بپوشي ! تا حالا دلتنگ کسي شدي؟ اصلا ميدونيد دلتنگي چيه ؟ اونهم
از بدترين نوعش؟ بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اون کسي که دوسش داري هيچ وقت مال
تو نميشه . اينکه بدوني يه روزي از کسي که دوسش داري بايد جداشي حالا چه بخواي چه
نخواي . تا حالا فکر کردي خوشبختي يعني چي ؟ خوشبختي يعني اينکه يکي يه گوشه دنيا
باشه که دوست داشته باشه يکي باشه که پناه خستگي هات باشه يکي باشه که نگاهش وجودتو
گرم کنه تا حالا فکر کردي آرامش يعني چه؟ آرامش يعني اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشي
که توي سينهء کسي که دوسش داري يه خونه گرم داري تا حالا فکر کردي زندگي يعني چي؟
زندگي يعني اينکه همه عمرت تلاش کني و جون بکني براي بدست آوردن اونچيزي که بهش
ايمان داري زندگي يعني اينکه خودتو دوست داشته باشي براي اينکه توي دلت عشق اون هست
تا حالا فکر کردي هدف يعني چي ؟ هدف يعني صبح که از خواب پا ميشي بدوني اون روز
بايد چيکار کني ؛ بدوني اون روز بايد از کدوم مسير رد شي تا يه تلفن کارتي داشته
باشه! تا حالا فکر کردي انگيزه چيه؟ انگيزه اونه که وقتي ميخواي بري سر قرار صد بار
بري جلوي آينه و لباستو چک کني !!! تا حالا فکر کردي که قسمت يعني چي؟ قسمت يعني
اينکه بشيني دست روي دست بزاري و هر طرف باد اومد تو هم بري قسمت يعني اينکه همه
تنبلي ها و بي عرضگي ها رو بندازي گردن روزگار يعني بشيني مثل بدبختها به از دست
دادن محبوبت راضي بشي به سرنوشت چي ؟ به اون فکر کردي؟ سرنوشت ديگه اوني نيست که از
سرت نوشته سرنوشت يعني اينکه يه روز جلوي چشات رفيقت و تنها رفيقت تنهات بزاره و
بگه « اين بازي روزگاره ... » حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معني کردي ؟ و
انسان يعني هميشه انتظار ... انتظار ... انتظار .... تقديم به اونايي که يک بار
دوست داشتنو تجربه کردن

 

****************************

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:48  توسط سحر  | 

 

دوست عزیزم  .. وقتی سالهای دور .. قلبت از عشق شکسته بود

سر بر شانه ام گذاشتی  و تمام دلشکستگی ات را گریه کردی

هنوز با یاد اون روزها شانه ام از غم عشقت خیس میگردد .....

ولی اکنون .. تو شاد ترین لحظه زندگیت را تجربه میکنی

لحظه ای که خدای بزرگ به خاطر قلب مهربانت به تو هدیه کرده است ... پس :

دختر زیبای آرزوها... عروسیت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:7  توسط سحر 

 

سورنا (سورن پهلو سرداران بزرگ و نام‌دار در زمان اشکانیان است كه

سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان در بهار ۲۰۶۰ سال پیش

فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي

اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود

 آریایی، خردمند، نیکو‌چهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف

 که پیشانی‌بندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می‌بست.


وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (اشکانیان و

 ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به‌معنی نیرومند

 می‌باشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردی‌سور آناهیتا یعنی ناهید

 بالنده و نیرومند بکار رفته است.)


ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن ا

ز سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمین‌هاي پهناوري را كه

 به تصرف دولت روم در آمده بود، به‌طور مشترک اداره مي كردند. آنها

در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم

حمله به ایران را گرفتند.


كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از

لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي

ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي

ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.  

نبرد ميان دو كشور در بهار سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي

میان‌رودان (بين‌النهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره carrhae روي‌

داد. در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و به‌ياري سواران

پارتي كه تيراندازان چيره‌دستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را

نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين

جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگ‌وگریز بود. این سردار ایرانی را

پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان می‌دانند.

ارتش او دربرگیرنده زره‌پوشان اسب‌سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه‌داران

ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده‌نظام همراه با شترهایی با بار مهمات

بود. پارتیان آریایی را نخستین سازندگان تیربار جنگی در گیتی می دانند.


جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار مي‌رود، داراي

اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزي‌هاي پي‌درپي

براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت

آنان در دنياي آن‌روز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه

كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

پس از پيروزي سورنا بر كراسوس و شكست روم از ايران، دولت مرکزی

روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزديك به يك قرن، رود

فرات مرز شناخته شده بين دو كشور گرديد و مناطق ارمنستان، ترکیه،

سوریه، عراق تبدیل به استان‌هایی از ایران گردیدند. روميها براي

جلوگيري از شكستهاي آينده و به پيروي از ايرانيان ناچار شدند به وجود

سواره نظام درسپاه خود توجه بيشتري بنمايند.

بد نیست یادآوری شود که سورنا پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛

وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز

تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به

هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر

برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند بزیر افکند.

سورنا در این هنگام بیش از 30 سال نداشت. ۹

اما شوربختانه سورنا هیچ بهره‌ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد

شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی

را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف

گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم

تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.

البته تاریخ یک‌بار دیگر در زمان پادشاهی شاه‌صفی صفوی تکرار شد

امام‌قلی‌خان ارتشبد ایران در زمان شاه عباس کبیر، دریاسالار آبهای

نیلگون خلیج فارس، فاتح جنگ‌های ایران و پرتغال، آزادکننده بحرین و

قشم ناجوانمردانه همراه با فرزندانش به‌دست پادشاه خونریز شهید شد.

در پایان یاد و خاطره همه سرداران سرافراز ایرانی در طول تاریخ

شکوهمند ایران گرامی باد:

آریوبرزن، آرتیمیس، سورنا، بهرام چوبین، رستم فرخزاد، ابومسلم

خراسانی، مازیار، بابک‌خرمدین، امامقلی‌خان، الله‌وردی‌خان،

عباس‌میرزا، ستار‌خان، باقرخان، یپرم‌خان، رییسعلی دلواری، باکری،

‌همت،‌ شیرودی، بروجردی، جهان‌آرا، کشوری، قرنی، سرافراز و..

 

                                   پاینده باد ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 17:31  توسط سحر  | 

 

باز پاییز است ...

باز این دل از غم دیرینه لبریز است

باز می لرزد به سر شاخه های بید سرگردان

باز میریزد فرو بر چهره ام باران

باز رنجورم خداوندا ... پریشانم

باز می بینم که بی تابانه گریانم

باز پاییز است ...

باز این دنیا غم انگیز است

باز پاییز است و هنگام جدایی ها

باز پاییز است و مرگ آشنایی ها ..

 

http://media.farsnews.com/Media/8608/ImageReports/8608200669/5_8608200669_L600.jpg

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

3Jokes Love (10)

 

 

    او رفت و من ....        ..3Jokes Love (8)

زین پس با یاد او به خواب می روم .. خواب او را می بینم و

به یاد او از خواب بر میخیزم ..

ز من بلکه دو گلدان این اتاق با یاد او گل خواهند داد ....

و یاسهای سفید بوی او را منتشر خواهتد کرد ....

او را دوست دارم  به خاطر همه ی عشقهایی که در من به هجران نشانده ..

رفت و نمی دانست که بی او برای بوییدن یک گل .. برای خواندن یک شعر و برای دیدن

یک ستاره تنها مانده ام ....

 

3Jokes Love (46)

                                                                     < محسن مخملباف >

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:27  توسط سحر  | 

 

زندگی

 زندگی سخت و مشکل است  اما اصل این است که شاکر و سپاسگذار خدا باشیم .

اگر زندگی همراه با سختی نبود  ما رشد نمیکردیم " یاد نمی گرفتیم " تغییر نمیکردیم " .

اگر زندگی مجموعه ای از روزهای عاشقانه بود ما نیز خسته میشدیم .

بنابر این شاکر باشید این تداخل با زمانه است و باید بدانید که فقط ماهی مرده در جهت آب شنا میکند .

همه ما گاهی ناراحت میشویم  و با خود کلنجار میرویم . ما باید با جریان آب مبارزه کنیم و پیش رویم .

می خواهید همچون ماهی مرده ای باشید یا سالم ؟؟؟

 

     ×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

زندگی یعنی سعی و عمل . کسی که از وجودش کار نگیرد وجودش هیچ است . ( بانوگیزو )

زندگی را هر طور نگاه کنی زیباست .  (گوته )

زندگی سراسر اموزش است زیرا زندگی همواره در پیشرفت است .  ( لابولاید )

 

++++++++++++++++++++++++

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:37  توسط سحر  | 

 

                 

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه یک عشق ست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

آه ...

سهم من این ست

سهم من این ست

 

                                             

به من نگاه کن که چه بیقرارم ... قلبم با هر تپش اهنگ تو را مینوازد

به من نگاه کن .. که عشقم حقیقتی گرم است ... به من نگاه کن که قلبم ... بیقرار است ...

بدون تو این ثانیه هام خیلی خسته است ... بدون تو دنیام خیلی بسته است ....

 

 

       

 برایت از دلتنگی هایم می نوسم ....از روزهای نبود تو ... از تنهایی ام ...

این کاغذ های بی جان را از عشق تو گرم میکنم .... از دوریت پولک نشان ...

دستانم را با امید قلب به حرکت وا میدارم ... این صفحه ای از عاشقانه های من است

 

                                                     

وقتی دست‌هایت لرزید
و دلت لیز خورد
در رودخانه‌ای
كه ماهی‌های قزل
تسلیم نمی‌شوند
تازه می‌فهمی
عاشق شده‌ای


 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط سحر  | 

      ارتیمیس اولین زن دریانورد ایرانی    

                

                                      

 

آرتیمیس نخستین زن دریانورد ایرانی است که در حدود 2480 سال پیش فرمان دریا سالاری خویش را از سوی خشایارشا ٬ شاه هخامنشی دریافت کرد.وی اولین بانوی میباشد که در تاریخ دریانوردی جهان در جایگاه فرماندهی دریایی قرار گرفته است.

در سال 484 پیش از میلاد هنگامی که فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان از سوی خشایارشا صادر شد ٬ آرتیمیس یکی از فرمانروایان سرزمین کاریه ( یکی از بخشهای سوریه کنونی ) با 5 فروند ناو جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست.

در این جنگ که ایرانیان موفق به تصرف آتن شدند ٬ نیروی زمینی ایران را 8000 هزار پیاده و 80 هزار سوار تشکیل میدادند. نیروی دریایی ایران شامل 1200 کشتی جنگی و 3 هزار کشتی حمل و نقل بود.آرتیمیس در جنگ سالامین در سال 480 پ.م  که بین نیروی دریایی ایران و یونان در گرفت شرکت داشت.او دلاوریهای بسیار از خود نشان داد و با ستایش دوست و دشمن روبرو شد. با دلیری و بی باکی کم مانندش بخشی از نیروی دریایی ایران را که در بدترین شرایط در جنگ سالامین قرار گرفته بود را از خطر نابودی نجات داد. به همین دلیل از سوی خشایارشا افتخار دریافت عنوان دریاسالاری را نصیب خود کرد.در دوران پهلوی در سالهای دهه 60 برای نخستین بار نیروی دریایی ایران ناوشکن بزرگی را به نام یک زن نام گزاری کرد. و او آرتیمیس بود. ناوشکن آرتیمیس در دوران خدمت فرج الله رسایی به آب انداخته شد و سالها به روی آبهای نیل گون خلیج فارس پاسدار سواحل ایران بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:12  توسط سحر  | 

 

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
 

 

                  %%%%%%%%%%%%%%%%%%

 

تو مرا مي فهمي من تورا مي خواهم و همين ساده ترين قصه ي يك انسان است تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 21:53  توسط سحر  | 

 

چقدر از اون زمانها گذشته ... و خاطرات کودکی مثل خود کودکی مون داره محو میشه ...

چقدر دوران ساکت و بی غمی بود ..... بی خیال دنیا ... چقدر از ساعتهای اونو جلوی این جعبه جادویی

میخ کوب شدیم و اون کارتونا ما را برد با خودش به یه دنیای دیگه ...

( بنر )

 یادتون میاد ....

( بل و سپاستین ) که من هنوز نفهمیدم سگه بل بود یا پسره

  (چوبین )

 


 

باربا پاپا

آقای سکسکه

 

پرین

 

پسر شجاع

 

گوریل انگوری

هاچ زنبور عسل

 

ملوان زبل

 

نیک و نیکو

دختری به نام نل
(چقدر من ازش بدم میومد )

 

دور دنیا در هشتاد روز

 

جکی و جیل

 

Ferdy

 

یاد کودکی هامون ... با این همه کارتون های زیبا بخیر ...

ادامه کودکی ها و کارتونا دفعه دیگه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:47  توسط سحر  | 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

tvdn,k ladvd

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :‌

حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!                     

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم    

 

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷ 

 

    خدایا آنکه در تنها ترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت

    در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 20:14  توسط سحر  | 

 

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 *********************************


 

عشق در لحظه اي پديد می آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسی ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .

 

******************************

یک همیشه یک است ....

شاید در تمام عمرش .. نتواند بیشتر از یک شود ..

اما بعضی اوقات .. می توان خیلی باشد ....

یک نگاه ... یک سرنوشت ... یک خاطره ... یک دوست ..!!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 19:7  توسط سحر  | 

 

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو ورد کوچه خاموشی

امشب تکلیف پنجره

بی چشم های باز تو

روشن نیست!

                                                                              زنده یاد قیصر امین پور

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 

دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را

.

.

.

به ميهماني گلهاي باغ مي آورد

 

و گيسوان بلندش را به بادها مي داد

 

و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که چشمهاي قشنگش را

 

به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت

 

و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که همچو کودک معصومي

 

دلش براي دلم مي سوخت

 

و مهرباني را نثار من مي کرد

 

دلم براي کسي تنگ است

 

که تا شمال ترين شمال با من رفت

 

و در جنوب ترين جنوب با من بود

 

کسي که بي من ماند

 

کسي که با من نيست

 

کسي که . . .

 

- دگر کافي ست.

  

 

                                                                                      حميد مصدق                    

 

       

         

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:28  توسط سحر  | 

 

 

مادر

 

 

ساحل امروز خموش است

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس است،

     همره موج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند

 

 

 

این جا فقط سکوت لازم است در نگاهت همه ی گفتنی ها هست

دوستت دارم

س ح ر

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:47  توسط سحر  | 

 

 اخرين لحظه ديدار

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

    ))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه
ميلادي
طلوعي بود كه  مغربش
گريه ميكرد
ستاره ها دل نداشتند كه
بخوابند
سوخته حتي خاكستر دشت
ستون ستون، حرمت ِ
احساس بي ريشه گي
قدم قدم، درد ِ بي
همخونان
بغض بغض زجر ِ من بودن

......................

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:11  توسط سحر  | 

 

 

 

*************************************

 

در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند :

آبی آسمان را که میبینم و می دانم که نیست

و .. خدایی که نمیبینم و میدانم که هست ....!!!

 

===========================

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:25  توسط سحر  | 

 

بی چشمو رو

یکی از نمادهای مقدس در آیین مسیحیت پلیکان است.
دلیل آن این است در صورت نبودن غذا نوک خود را به گوشتش فرو میبرد و از آن جوجه های خود را تغدیه مینماید.
ما اغلب قادر به درک نعمتهایی که داریم نیستیم
داستانی وجود دارد که در آن پلیکانی در یک زمستان سخت از گوشت خود جوجه هایش را تغذیه کرد و هنگامی که عاقبت از شدت ضعف جان داد یکی از جوجه هایش به دیگری گفت :
(( بلاخره خلاص شدیم! از غذای تکراری آن هم هر روز خسته شده بودم ))


تولدی دیگر

همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم



زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت


در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند



آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "


دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت


گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد


کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .


من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

فروغ ..............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:21  توسط سحر  | 

 

            <br/><a href="http://i30.tinypic.com/nwyan5.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت میکنم ....   سهم کمی نیست !!

گسترده تر از عالم تنهایی من .....     عالمی نیست !!

 غم آنقدر دارم که می خوام تمام فصل هارا

                  بر سفره رنگین خود بنشانمت ... بنشین غمی نیست

  بر من نگیر که این خودستایی را  که بی شک

                 تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

 آینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

               تا روشنم شد ٫ در میان مردگان هم همدمی نیست

 همواره چون من .. نه .. فقط یک لحظه خوب من بیندیش

                 لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

 من قصد نفی بازی گل و باران را ندارم

                    شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

 شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

                   در دستهای بی نهایت مهربانت مرهمی نیست

 شاید یا شاید .... یا هزاران شاید دیگر

                   اگر اینک به گوش انتظارم .. مبهمی نیست

                                - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

هیچ گاه فاصله ها ............. حریف خاطره ها نیست .....!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:9  توسط سحر  | 

            

 

 دیدی دلم شکست ...

                         دیدی دلم شکست .....

دیدی این بلور درخشان عمر من ...

بازیچه بود ....

دیدی چه بی صدا ... دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن ....

             افتاد بر زمین ............

                                         دیدی دلم شکست ....!!!

                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این چهار چیز را در زندگی ات نشکن ...

                        اعتماد .... قول .... رابطه .... قلب را ...

     زیرا وقتی اینها می شکنند ... صدا ندارند ....

                                          ولی درد بسیار دارند ....

                                                                              ( چارلز دیکنز )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:8  توسط سحر  | 

 

 این عقربه های ساعت انگار با ما شوخی دارن ...

بعضی وقتا به این امید که زمان گذشته باشه به ساعت که نگاه میکنم ... گریم میگیره

انگار یه دستی جلوی حرکتشو میگیره ... بعد تو دلش به من میخنده

بعضی وقتا هم که یهو چشمم به ساعت می افته ....

انگار دوتا عقربه ها با هم مسابقه گذاشتن ... هی از هم می خوان بزنن جلو

دیگه نمی دونم .. باهاشون چیکار کنم ... نمیدونم با من اینقدر لج بازی میکنن

یا با بقیه هم همین طور شیطنت  میکنن ....؟؟

اخه من با شما چیکار کنم ... میشه اصلا با دل من راه برید ... لطفا ......!!

         <<<<<<<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

 

بلند کاج پیر همسایه ...

دستانم را فقط به تمنای تو دراز میکنم

در تمنای توست که دلم پر میکشه تا نوک این کاج پیر ... این صبور زمانهای دور

گاهی فکر میکنم من هم روزی .. اینقدر پیر و خشک میشوم

گاهی زمانها به تندی .. با فکر تو میگذرد ....

و نگاه من بر روی پرتوی مهتاب که بی اجازه تا وسط اتاق من آمده خشک می شود

من در تنهایی صبور خود ... در ته قلبم تو را میطلبم

گاهی لحظه ها را نفرین می کنم .. و گوشهای صبورم را میگیرم ..

تا تیک تیک این ثانیه های بی قرار .. بر قلبم سنگینی نکند ... این ثانیه های پر شتاب

بلند کاج پیر همسایه .. به من بیاموز این همه صبوری را ...

تا در این اتاق تاریک مثل تو ایستاده قدم بردارم ...

به من بیاموز بدون او چگونه خشک و بی بر زندگی کنم ...

                                                                 بلند کاج پیر همسایه ....................

********************

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط سحر  | 

 

تا حالا تو زندگیتون .. احساس کردید که نیاز دارید به عقب برگردید ؟؟؟؟

.................

شاید هیچ وقت مثل امروز ... احساس نیاز نمیکردم که به گذشته برگردم .

مثل امروز آرزو نکردم ... ای کاش ... زندگی ام دکمه ای داشت تا .. میزدم

و اون برمیگشت به عقب ... تا جبران کنم ... تمام کوتاهی هایی که تا به حال کردم

و تمام راهایی که به اشتباه رفتم ... و راهایی که الان فکر میکنم .. اونا بهتر بوده

... ولی واقعیت اینه : من اینجام .... و هیچ امیدی نیست

خوب این ارزوی بزرگی بود ... فقط تصور کنید ... هی اشتباه میکردیم و هی میزدیم عقب

تا جبران کنیم ... زندگی مسخره میشد ... می شد فقط گذشته هات ... همین

ولی خوب مثلهایی هست که میگه : ماهی را هر وقت از آب بگیری زنده ( تازه ") است

ولی ای کاش این دکمه ها هم بودا ... و گاهی ... فقط گاهی از اون استفاده میکردی

                                )))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پشت سر نیست فضایی زنده

پشت سر مرغ نمی خواند

پشت سر باد نمی اید

پشت سر خستگی تاریخ است .........

            



از این نهراسید که زندگی تمام می شود

از آن بترسید که هرگز آغاز نشود ......!!! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:5  توسط سحر  | 

 

همه میپرسند :

چیست در زمزمه مبهم آب ؟

چیست در همهمه دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ٫ روی این آبی آرام بلند ٫

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

نه به ابر ........... نه به آب ........... نه به برگ ......

نه به این آبی ارام بلند .......

من به این جمله نمی اندیشم .

من مناجات درختان را هنگام سحر ٫

رقص عطر گل یخ را با باد ......

نفس پاک شقایق را در سینه کوه ٫

گردش رنگ و طراوت را در گونه ء گل ٫

همه را می شنوم ............. می بینم

من به  این جمله نمی اندیشم !!

...

....

..........

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی ٫ تک و تنها به تو می اندیشم .

همه وقت ............ همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ٫ تنها تو بدان !!

تو بیا ... تو بمان با من .... تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو ... به جای همه گلها تو بخند .

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از ان موی دراز ٫٫

تو بگیر ......... تو ببند ..!!!

تو بخواه ...

پاسخ چلچله ها را ٫ تو بگو !!

قصهء ابر هوا را ٫تو بخوان !!

تو بمان با من تنها تو بمان !!!

در دل ساغر هستی تو بجوش ٫

من همین یک نفس از جرعهء جانم باقیست !!

آخرین جرعهء این جام تهی را تو بنوش !!!!...................

                           ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:42  توسط سحر  | 

 

عید بهار

         باز کن پنجره را ٫ که نسیم  روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد

و بهار .... روی هر شاخه ٫ کنار هر برگ شمع روشن کرده است .

همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس .. هدیهء جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست .

باز کن پنجره را ای دوست ......... هیچ یادت است ؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟

برگ ها پژمردند ؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟

.... هیچ یادت هست ؟

توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد ؟؟

.... با سرو سینه ء گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟  .... هیچ یادت هست ؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم ... که در این کوچه تنگ ... با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی را  .... جشن میگیرد !!!

..... خاک جان یافته است     تو چرا سنگ شدی ؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی ؟

باز کن پنجره را و بهاران را ........ باور کن

                                                                        سال نو مبارک

                                  ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

باز این ترانه هارا عشق است

رخش سرخ باد پا را عشق است

                                          عشق درگیر غروب درد است

                                         باز هم طلوع ما را عشق است

آی از خانه ی زخم و گریه

غربت بغض گشا را عشق است

                                      آی از آب و هوای بی عشق

                                   بادبان ناخدا را عشق است

اهل بی مرز ترین دریا باش

آی اهل همه جا را عشق است

                                 از غزل باختگان می ترسم

                               شعر های بی هوا را عشق است

 

                ای قشنگ سازها

                                        آوازها .....

                            روزهای بی عزا را عشق است .....!!! .

                     ۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

 آخرین برگ نوشته از سال ۸۶

امید است که سال جدید را با خوبی شروع کنید

و پای سفره هفت سین ..... این زیبا ترین و الهی ترین سفره

همه را ......... در شادی خود شریک کنید .

سرور ... سعادت ... سخاوت ... سر بلندی .... سلامت .... سیادت .... سپاس

     *****   هفت سین زندگیتان باد   ******

            

                                 نوروز باستانی ایرانیان

                                       بر شما نوادگان کوروش کبیر مبارک باد

 

  *****سبز باشید و استوار

                              ایرانی باشید و سر بلند ******

                                                                                                < سحر >>>**

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:31  توسط سحر  | 

   

 

چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید

و به جاش یک زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و

به جایی که لبریز کینه و نفرت بشی .... حس کنی هنوزم دوستش داری ...!!!!

چقدر سخته دلت بخواد سرت و باز به دیواری تکیه بدی که یکبار ...

زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .......!!!

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی و اما وقتی دیدیش ........

هیچ چیز به جز سلام نتونی بگی .............

چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه !!!

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم ....... دوستش داری !!!!

چقدر سخته که گل آرزوهات و تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و

اونوقت آروم زیر لب بگی :

 

                                         << گل من باغچه نو مبارک ..........>>

 

                             ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

خاک تپید .  هوا موجی زد .

علف ها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند :

میان دو دست تمنایم روییدی

در من تراویدی .

سکوتم را شنیدی :

(( بسان نسیمی از روی خودم بر خواهم خاست ٫

درها را خواهم گشود ٫ در شب جاویدان خواهم وزید .))

                                                                              سهراب

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 22:42  توسط سحر  |